تبليغاتX
//adame copy JavaScript Codes
عشقولانه

 

يامن اسمه دوا و ذكره شفاء

 

خداوندا به حرمت و بزرگيت

به تمام بيماران شفا عنايت بفرما ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:43  توسط golbargkhanoom | 

زخمهای تو مال من ...

وقتی که درد میکشی ، من به جای تو ذره ذره زجر میکشم

و در چشمهای بی ستاره ام  ، اشک حلقه میزند براي تو

انگار که این منم 

از مشتهای دستت  لب می گزم

و  این منم که زیر سخنان گزنده ي دیگران

دلم مثل گنجشک بی پری

میلرزد از صدای ضربه ها

دردهای تو مال من ...

انگار این قلب منست

که با قساوتی غریب ، بخیه خورده است

 پیش میروم بیابمت ترا که زخمی و شکسته ای

ولی کسی صدا میزند که : آی ، کمی دیر رسیده ای

مادرم دوستت دارم...

سلامتي ات را از خداوند طلب مي كنم...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:44  توسط golbargkhanoom | 

تنها تو را سرودم

آنسان ستودمت که بدانند مردمان

محبوب من به سان خدايان ستودنيست

...

اين شعر خواندنی

اين عشق ماندنی

اين شور بودنيست

اين لحظه های پر شور

اين لحظه های ناب

اين لحظه های با تو نشستن سرودنيست  

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:35  توسط golbargkhanoom | 

 

بی عوض دانی چه باشد در جهان؟

عمر باشد ، عمر، قدرش را بدان

تولد تولد تولدم مبارک
مبارک مبارک تولدم مبارک
نمی خوام شمعا رو فوت کنم
چون نمی خوام صد سال زنده باشم...

۲۳ سالم شد ۱/۴/۶۵


کسایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مرده بودن!

صبحی تابستانی

اشکی چکید بر زمین

اشکی از چشمانی کوچک

صبح تمام شد و انروز بود که برای اولین بارصبحی میدیدم

هر چند تصویری نیست

حال سالها گذشته و سالی بر سالهای زندگیم افزوده میشود

می شنوم از همه سو میگویند

تولدت مبارک

 

امسال فقط

پدر و مادر مهربونم ، ۴ تا از همكارهام ، يكي از شاگردهام

۲ تا از همكلاسيهاي دانشگاه بهم تبريك گفتن

اونايي كه ادعاي دوستي داشتن هيچ كدوم نگفتن!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:27  توسط golbargkhanoom | 

لیلی زیر درخت انار نشست.

 درخت انار عاشق شد.

عاشق شد و گل داد.

سرخ سرخ.

 گل ها انار شدند.

 داغ داغ. هر اناری هزار تا دانه داشت.

 دانه ها عاشق بودند.

 دانه ها توی انار جا نمی شدند.

 انار کوچک بود.

دانه ها ترکیدند.

 انار ترک برداشت.

 خون انار روی دست لیلی چکید.

 لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید.

 مجنون به لیلی اش رسید.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 20:44  توسط golbargkhanoom | 

بار دیگر که در مسیر زندگی

دچار دلهره و هراس شدید

خوب گوش فرا دهید

حتما صدای او را می شنوید

که می گوید:

نترس، ادامه بده

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 21:44  توسط golbargkhanoom | 

 

سالروز تولد آدم نزديک بود و خداوند سخت در انديشه ي هديه اي براي آدم بود. يکي از فرشتگان ، شايد ميکاييل ، پيش آمد و گفت : او را به گردشي بر فراز زمين ها و دريا ها ببر خداوند گفت کم است. اين را خودش بدست مي آورد. فرشته ديگري شايد، اسرافيل ، گفت : گوهر شب چراغ را به او بده ، شادمان خواهد شد. خداوند ابرو در هم گشيد و گفت هنوز نميدانيد آدم کيست ؟ که چنين چيزي پيشکش مي کنيد ؟ فرشتگان سکوت کردند. دردانه خداوند روزي دگر يکساله مي شد و آنها نميدانستند چه ارزشي اين روز دارد. خداوند : گفت خودم مي دانم. سپس فرشتگان را فرمود تا از گوشه گوشه کائنات قطره هاي پراکنده مهرباني را گرد آورند و از لابلاي گلبرگ گلهاي زمين و بهشت شهد هاي خوشبو بياورند. و سپس آميزه اي از اين همه طراوت شهد و لذت را به باقي مانده گلي زد که آدم را از آن سرشته بود. آن روز آدم خوابيد ، و وقتي بيدار شد تنها نبود. خداوند زن را آفريد، روز تولد آدم ، روز تولد عشق ، روز تولد تمنا و روز زيباي هم آغوشي و تکامل دردانه (هاي) خداوند بود. روز تولد آدم ، روز مرگ تنهايي بود. عطر زن در زمين پيچيد. هديه عروسي اين دو ، گوهر شب چراغ بود. که آدم بر فراز خانه اش افراز نمود. تنها خداوند اين تنهايي را فهميده بود. چون خودش تنها بود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:43  توسط golbargkhanoom | 

 

قد بالای 180، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و ...

این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم . چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر آینده ام لا اقل از لحاظ ظاهری همپایه خودم باشد . تصویری خیالی از آن مرد رویاهایم در گوشه ای از ذهنم حک کرده بودم ، همچون عکسی همه جا همراهم بود . تا اینکه دیدار محسن ، برادر مرجان – یکی از دوستان صمیمی ام به تصویر خیالم جان داد و آن را از قاب ذهنم بیرون کشید. از این بهتر نمیشد. محسن همانی بود که میخواستم ( البته با کمی اغماض!) ولی خودش بود . همان قدر زیبا ، با وقار ، قد بلند ، با شخصیت و ...

در همان نگاه اول چنان مجذوبش شدم که انگار سالها عاشقش بوده ام و وقتی فردای آن روز مرجان قصه ی دلدادگی محسن به من را تعریف کرد ، فهمیدم که این عشق یکطرفه نیست. وای که آن روز ها چقدر دنیا زیباتر شده بود . رویاهایم به حقیقت پیوسته بود و دنیای واقعی در نظرم خیال انگیز مینمود. به اندازه یی که گاهی وقت ها میترسیدم نکند همه ی اینها خواب باشد .  اما محسن از من مشتاق تر بود و به قدری در وصال مان عجله داشت که میخواست قبل از رفتن به سربازی به خواستگاری ام بیاید و با هم نامزد بشویم. ولی پدرم با این تعجیل مخالفت کرد و موضوع به بعد از اتمام دوران خدمت محسن موکول شد. محسن که به سربازی رفت ، پیوندمان محکم تر شد . چرا که داغ دوری ، آتش عشق را در وجودمان شعله ورتر کرده بود و اگر قبل از آن هفته یی یک بار با هم تماس داشتیم ، حالا هر روز محسن به من تلفن میکرد و مرتب برایم نامه مینوشت. هر بار که  به مرخصی می آمد آن قدر برایم سوغاتی می آورد که حتی مرجان هم حسودی اش میشد ! اما درست زمانی که چند روزی به پایان خدمت محسن نمانده بود و من از نزدیکی وصال مان در پوست خود نمیگنجیدم ، ناگهان حادثه یی ناگوار همه چیز را به هم ریخت .

<< انفجار یک مین باز مانده از جنگ منجر به قطع یکی از پاهای محسن شد >>

این خبر تلخ را مرجان برایم آورد همان کسی که اولین بار پیام آور عشق محسن بود . باورم نمیشد روزهای خوشی ام به این زودی به پایان رسیده باشند .چقدر زود آشیان آرزوهایم ویران شده بود و از همه مهمتر سوالاتی بود که مرا در برزخی وحشتناک گرفتار کرده بود . آیا من از شنیدن خبر معلولیت محسن برای خودش ناراحت بودم یا اینکه . . .

آیا محسن معلول ، هنوز هم میتوانست مرد رویاهایم باشد ؟  آیا او هنوز هم در حد و اندازه های من بود ؟! من که آن قدر ظاهر زیبای شوهر آینده ام برایم اهمیت داشت . محسن را که آوردند هنوز پاسخ سوالاتم را نیافته بودم و با خودم در کشمکش بودم . برای همین تا مدتها به ملاقاتش نرفتم تا اینکه مرجان به سراغم آمد . آن روز مرجان در میان اشک و آه ، از بی وفایی من نالید و از غم محسن گفت . از اینکه او بیشتر از معلولیتش ، ناراحت این است که چرا من ، به ملاقاتش نرفته ام . مرجان از عشق محسن گفت از اینکه با وجود بی وفائی من ، هنوز هم دیوانه وار دوستم دارد و از هر کسی که به ملاقاتش می رود سراغم را میگیرد. هنگام خداحافظی ، مرجان بسته یی کادو پیچی شده جلویم گرفت و گفت: این آخرین هدیه یی است که محسن قبل از مجروحیتش برایت تهیه کرده بود . دقیقا نمیدونم توش چیه اما هر چی هست ، محسن برای تهیه ی اون ، به منطقه ی مین گذاری شده رفته بود و . . . این هم که می بینی روی کادوش خون ریخته ، برای اینه که موقع زخمی شدن ، کادو دستش بوده و به خاطر علاقه ی به تو ، حاضر نشده بود اون رو از خودش دور کنه .

بعد نامه یی به من داد و گفت :  این نامه رو محسن امروز برای تو نوشت و گفت که بهت بگم : (( نامه و هدیه رو با هم باز کنی )) مرجان رفت و ساعت ها آن کادوی خونین در دستم بود و مثل یک مجسمه به آن خیره مانده بودم . اما جرات باز کردنش را نداشتم . خون خشکیده ی روی آن بر سرم فریاد میزد و عشق محسن را به رخم میکشید و به طرز فکر پوچم ، میخندید. مدتی بعد یک روز که از دانشگاه بر میگشتم وقتی به مقابل خانه مان  رسیدم ، طنین صدای آشنائی که از پشت سرم می آمد ، سر جایم میخکوبم کرد .

_ سلام مژگان . . . خودش بود . محسن ، اما من جرات دیدنش را نداشتم . مخصوصا حالا که با بی وفائی به ملاقاتش نرفته بودم . چطور میتوانستم به صورتش نگاه کنم !  مدتی به همین منوال گذشت تا اینکه دوباره صدایم کرد و این بار شنیدن صدایش لرزه بر اندامم انداخت .

_ منم محسن ، نمی خوای جواب سلامم رو بدی ؟ در حالی که به نفس نفس افتاده بودم بدون اینکه به طرفش برگردم گفتم:

_ س . . . . سلام . . .

_ چرا صدات میلرزه ؟ چرا بر نمی گردی ! نکنه یکی از پاهای تو هم قطع شده که نمیتونی این کار رو بکنی ؟ یا اینکه نکنه اونقدر از چشات افتادم که حتی نمی خواهی نگاهم کنی ! . . . این حرفها مثل پتک روی سرم فرود می آمدند . طوری که به زور خودم را سر پا نگه داشته بودم . حرفهایش که تمام شد . مدتی به سکوت گذشت و من هنوز پشت به او داشتم . تا وقتی که از چلق و چلق عصایش فهمیدم که دارد میرود . آرام به طرفش برگشتم و او را دیدم ، با یک پا و دو عصای زیر بغلی . . . کمی به رفتنش نگاه کردم ، ناگهان به طرفم برگشت و نگاهمان به هم گره خود . وای ! که چقدر دوست داشتم زمین دهان باز میکرد و مرا می بلعید  تا مجبور نباشم آن نگاه سنگین را تحمل کنم . نگاهی که کم مانده بود ستون فقراتم را بشکند ! چرایش را نمیدانم . اما انگار محکوم به تحمل آن شرایط شده بودم که حتی نمیتوانستم چشمهایم را ببندم . مدتی گذشت تا اینکه محسن لبخندی زد و رفت . .  حس عجیبی از لبخند محسن برخاسته بود . سوار بر امواج نوری ، به دورن چشمهایم رخنه کرد و از آنجا در قلبم پیچید و همچون خون ، از طریق رگهایم به همه جای بدنم سرایت کرد . داخل خانه که شدم با قدمهای لرزان ، هر طور که بود خودم را به اتاقم رساندم و روی تختم ولو شدم . تمام بدنم خیس عرق شده بود . دستهایم می لرزید و چشمهایم سیاهی میرفت . اما قلبم . . . قلبم با تپش میگفت که این بار او میخواهد به مغزم یاری برساند و آن در حل معمائی که از حلش عاجز بودم کمک کند . بله ، من هنوز محسن را دوست داشتم و هنوز خانه ی قلبم از گرمای محبتش لبریز بود که چنین با دیدن محسن ، به تپش افتاده بود و بی قراری میکرد. ناخودآگاه به سراغ کادو رفتم و آن را گشودم . داخل آن چیزی نبود غیر از یک شاخه گلی خشکیده که بوی عشق میداد . به یاد نامه ی محسن افتادم و آن را هم گشودم . (( سلام مژگان ، میدانم الان که داری نامه را میخوانی من از چشمت افتاده ام ، اما دوست دارم چیز هائی در مورد آن شاخه گل خشکیده برایت بنویسم . تا بدانی زمانی که زیبائی آن گل مرا به هوس انداخت تا آن را برایت بچینم ، میدانستم گل در منطقه خطرناکی روییده ، اما چون تو را خیلی دوست داشتم و میخواستم قشنگترین چیز ها برای تو باشد . جلو رفتم و . . . بعد از مجروحیتم که تو به ملاقاتم نیامدی ، فکر کردم از دست دادن یک پا ، ارزش کندن آن گل را نداشته . اما حالا که درام این نامه را می نویسم به این نتیجه رسیده ام که من با دیدن آن گل ، نه فقط به خاطر تو، که درواقع به خاطر عشق خطر کردم و جلو رفتم ، عشق ارزش از دست دادن جان را دارد ، چه برسد به یک پا و … گریه امانم نداد تا بقیه ی  نامه را بخوانم . اما همین چند جمله محسن کافی بود ، تا به تفاوت درک عشق ، بین خودم و محسن پی ببرم و بفهمم که مقام عشق در نظر او چقدر والا است و در نظر من چقدر پست . چند روزی گذشت تا اینکه بر شرمم فایق آمدم . به ملاقات محسن رفتم و گفتم که ارزش عشق او برای من آن قدر زیاد است که از دست دادن یک پایش در برابر آن چیزی نیست و از او خواستم که مرا ببخشد. اکنون سالها است که محسن مرا بخشیده و ما درکنار یکدیگر زندگی شیرینی را تجربه میکنیم. ما ، هنوز آن کادوی خونین و آن شاخه گل خشکیده را به نشانه ی  عشق مان  نگه داشته ایم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:20  توسط golbargkhanoom | 

 

چارلی چاپلین :

تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدن عریانت را نشانش نده!

هیچ گاه چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمی فهمد  گریان مکن.

قلبت را خالی نگه دار اگر هم یه روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی

سعی کن که فقط یک نفر باشد.

به او بگو که تو را بیش تر از خودم وکمتر از خدا دوست دارم .

 زیرا  که به خدا اعتقاد دارم وبه تو نیاز دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:0  توسط golbargkhanoom | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 13:58  توسط golbargkhanoom | 

عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن است

عشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن است

عشق دیدن نیست بلکه احساس کردن است

عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست

بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 13:54  توسط golbargkhanoom | 

و تو رفتی تنها

آخر قصه ی ما اینجا بود

خداحافظ همان کلامی بود

که تو در پشت خنده ها کشتی

( و در آن لحظه هیچ حرفی نیست )

نازنینم خداحافظ

پشت سر هیچ نگاهی به هر چه مانده مکن

شب و روز من با تنهایی

مثل یک برگ زیر پای بی تفاوتی است

تو برو

ماندن من مرگ است . . .

نازنینم خداحافظ

تو خودت شاخه ای از فاصله را هدیه ام آوردی

تو خودت خواستی که دور از هم

شعله ی خاطره ها را به دست باد دهیم

و من میان بهت و غرور

حرف آخر را زدم . . .

نازنینم خداحافظ

بعد از تو نه سوی دگری خواهم رفت

که ببخشایمش هر آنچه که در قلبم هست

و نه دستی به کسی خواهم داد

اگر از سمت سادگی به سوی من آید

( به من آموختی که به دنیا باید

با غریبان آمیخت , از غریبان آموخت )

نازنینم خداحافظ

ببخش من را گر بی بهانه ای تو را به سوی خود خواندم

آن زمانی که بهانه تمام ماندن بود

من فقط جوشیدم

همه حرفی تازه بودند و

من فقط خندیدم

ببخش من را گر هر چه که می آمد با من , گفتم . . .

نازنینم خداحافظ

من تو را می بخشم

اگر باور نکردی آنچه با من بود

اگر حتی ندیدی

قطره ای را که

برای تو

بر روی گونه ی تنهائی ام خشکید

یا حتی نفهمیدی چگونه دوستت داشتم . . .

نازنینم خداحافظ

نخواهم گفت هرگز نقشی از تو

پیش چشمانم نخواهم ماند

نخواهم گفت هرگز

هیچ جائی نیستت در کنج تنهائی من

هرگز نخواهم گفت دیگر نگاهی نیست

آهی نیست

یا از یاد خواهم برد

آن حرفی که بر قلبم تو حک کردی . . .

نازنینم خداحافظ

یاد آن روز بخیر

که به تو می گفتم

" خداحافظ

ولی مردانه باید گفت

تا پیوند و ریشه هست پا بر جا

و تا خورشید می تابد

و تا اینجاست

دستی و دلی از مرگ بی پروا . . . "

نازنینم خداحافظ

میان ما هر آنچه بود , گذشت

من و تو سوی فردا ها روان هستیم

پرید از چشم هایم خواب دیروزت

من و تو

حال تفسیر میان دو غریبه در جهان هستیم

. . .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:29  توسط golbargkhanoom | 
من میان کوچه های بی کسی

    خلوتم را با تو قست می کنم

       گرچه از من روی گردانی هنوز

          رو به تو از روی عادت می کنم

              یک سبد نذرو دعا دارم ولی

                در میان کوچه ها جا مانده است

                      من غریبم باز کن دروازه را

                          گرچه مهمان رهت ناخوانده است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 21:15  توسط golbargkhanoom | 

دلا شب ها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری!

تو صاحب درد بودی ناله سر کن

خبر از درد بیدردی نداری.

بنال ای دل که رنجت شادمانی ست

بمیر ای دل که مرگت زندگانی ست

مبآد آن دم که چنگ نغمه سازت

ز دردی برنیانگیزد نوایی

مبآد آن دم که عود تار و پودت

نسوزد در هوای آشنایی

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد، عشق ورزد، اشک ریزد!

به فریادی سکوت جانگزا را

به هم زن، در دلِ شب ، های و هو کن

وگر یارای فریادت نمانده ست

چو مینا گریه پنهان در گلو کن

صفای خاطر دل ها ز درد است

دل بی درد همچون گور سرد است

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 17:8  توسط golbargkhanoom | 

صدای خیس بارون را میشنوی؟

آسمون دلش گرفته....

آسمون داره اشک میریزه....

دل خیس آسمون داره داد میزنه کجایی پس؟

انگار آسمون هم انتظار میکشه

....آسمون داره گریه میکنه....

درست مثل من.....

هر دو از غصه اشك مي ريزيم ....

آخه نه من تو رو دارم و نه اون ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:55  توسط golbargkhanoom | 

روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود

و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او و مهرش عبور کرد

مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی

مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم

تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:54  توسط golbargkhanoom | 

هیچوقت فراموشت نمی کنم

و هر دم بیادت هستم

و از خدا برات دعا میکنم

و فقط در سکوت مرگبار  شبانه و روزانه ام 

می گریم و صدايت می زنم

ng

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:45  توسط golbargkhanoom | 
یا رب تو او را همچو من برغـــــم گرفتارش مکن
در شهر غربــت ای خـدا هـــرگز تــو آزارش مکن
هر چنــد او از رفتنش چشمان مــــرا گریه نمود
لیک ای خــــدای مهـربـان از گریــه پربارش مکن
اگر دوری از رویــش مـرا افســــرده و بیمــار کرد
درشهردوری بیـکس است یارب تو بیـمارش مکن
هر چند گشتــــــــم خوار از عشـق او اندر جهان
یــارب عزیـــزش دار تو پیش کسان خـوارش مکن
گر چـــــــه ریــزم اشـــک هر شــب از هجران او
گـــریان ز غــم هرگز دمی چشـم گهربارش مکن
گـــر بـا فرشــته زنــدگی دارد ســر بــــازی ولی
یــا رب تو او را همچو من برغـــــم گرفتارش مکن
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:42  توسط golbargkhanoom | 

 رگ هایی است  که خون حیات درونشان جاری است

و سبزینه هایی که سرود زندگی را می سرایند

و پلک هایی که از اشک نمناکند

اینهمه حرف در یک برگ

خود را بنگر!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 21:3  توسط golbargkhanoom | 

گفت : سلام

گفتم : سلام

معصومانه گفت : می مانی ؟

گفتم : تو چطور ؟

محکم گفت : همیشه می مانم

گفتم : می مانم

روزها گذشت . روزی عزم رفتن کرد .

گفتم : تو که گفته بودی می مانی ؟

گفت : نمی توانم ! قول ماندن به دیگری داده ام .... باید بروم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:12  توسط golbargkhanoom | 

نامت را پدرت انتخاب کرد

نام خانوادگی ات را یکی از اجدادت.

دیگر بس است!

راهت را خودت انتخاب کن.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 10:10  توسط golbargkhanoom | 

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان، اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود، و به قدر ایمان تو کارگشا می شود، و به قدر نخ پیرزنان دوزنده باریک می شود، و به قدر دل امیدواران گرم می شود...... پدر می شود یتیمان را و مادر و برادر می شود محتاجان برادری را،  همسر می شود بی همسر ماندگان را ، طفل می شود عقیمان را ، امید می شود ناامیدان را ، راه می شود راه گم گشتگان را، نور می شود در تاریکی ماندگان را، شمشیر می شود رزمندگان را، عصا می شود پیران را، عشق می شود محتاجان به عشق را..

خداوند همه چیز می شود همه کس را، به شرط اعتقاد، به شرط پاکی دل، به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز از معامله با ابلیس، بشویید قلب قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشۀ خلاف و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار... و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها! چنین کنید تا ببینید که خداوند، چگونه بر سر سفرۀ شما، با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند و بربند تاب، با کودکانتان تاب می خورد، و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می‌خواند....مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود، که به شیطان پناه می برید؟ که در عشق یافت نمی شود که به نفرت پناه میبرید؟ که در سلامت یافت می شود که به خلاف پناه می برید؟ قلبهایتان را از حقارت کینه تهی کنید و با عظمت عشق پر کنید. زیرا که عشق چون عقاب است. بالا می پرد و دور...بی اعتنا به حقیران در روح. کینه چون لاشخور و کرکس است. کوتاه می پرد و سنگین ...و جز مردار به هیچ چیز دیگر نمی اندیشد...

+ نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین 1388ساعت 18:41  توسط golbargkhanoom | 

سلام

سال نو بر همگی شما مبارک. امیدوارم سال خیلی خوبی داشته باشید. بهترين و بهترين سال عمرتون باشه سال ۸۸!!!‌

موقع سال تحویل برای همه به طور کلی دعا کردم. برای همه سلامتی و آرامش خیال خواستم. به نظرم این دو از هر ثروتی بالاتر و با ارزش تر هستن.

امیدوارم که امسال بتونم بیشتر از لحظه های زندگیم استفاده کنم.

سال 87 یکی از اون سالها بود که دوست داشتم هر چه زودتر بگذره. از اون سالها بود که دوستش نداشتم و خاطره تک تک روزاش اذیتم میکنه. پر بود از بیماری خودم و عزیزانم. اما نکات مثبتی هم داشت. من خیلی پیشرفتها داشتم. البته حالا که نگاه میکنم میبینم کم کاری کردم و میتونستم خیلی بهتر باشم.

از حق نگذريم كار خونه خيلي كار سختيه! (بس كه تو خونه كار نكردم) پشت سر هم مهمون مياد و ميره هنوز ظرف هاي آجيل و ميوه ي اين ها رو جمع نكردي بعدي ها پشت در ، در مي زنن! خدا تا آخر تعطيلات عيد رو به خير كنه!

سفر هم كه نمي تونيم بريم! (به خاطر بيماري پدر) ولي خب سعي مي كنم توي همين تهران كلي بهمون خوش بگذره! تازه سه روز هم كه قراره برم اردوي مطالعاتي دانش آموزاي مدرسه ! سرم گرمه تا آخر تعطيلات!

در كل اميدوارم سال خوب ، پر بركت ، پر از سلامتي ، خوشبختي براتون باشه ! ايشالا براي همه باشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 9:36  توسط golbargkhanoom | 

 
چه زيباست كه هنگام تحويل سال نو؛ اين زيباترين ساعات و نابترين لحظات گفتگو با پروردگار در مقابل سفره هفت سين دعاي تحويل سال بخوانيم و كلام حق را تلاوت کنيم و اكنون كه اين حيات طبيعت با ماه فرخنده ربيع الاول ميلاد پيامبر عزيزمان آغاز مي گردد، بر کنار سفره هفت سين با ياد او و فرزندش، يگانه منجي عالم حضرت بقيه الله اعظم (عج) نجوا مي كنيم، باشد تا دعايمان براي ظهورش امسال به استجابت رسد و با حضورش بهار زمين و جانمان به يكباره شكفته شود. پس دست بر دعا به درگاه مهربانترين ها بر ميداريم اي خداي خوبم:


یا مقلب القلوب والابصار؛

يا مدبر اليل و النهار؛

يا محول الحول و الاحوال؛

حول حالنا الي احسن الحال؛

آغاز سال ۱۳۸۸ هجري شمسي رو به شما دوستاي گلم تبريك عرض مي كنم

اميدوارم بهترين سال عمرتون باشه!!! بهترين سال

به هر چيزي كه مي خواين برسين، خداوند شفاي همه ي بيمارها رو بده

گره از كار همه آدم ها باز كنه و سالي پر بركت و فرخنده براي همه باشه انشاءا...

شاد باشين و سرزنده!!

مثل ماهي زنده
مثل سبزه زيبا
مثل سمنو شيرين
مثل سنبل خوشبو
مثل سيب خوش رنگ
و مثل سکه با ارزش باشيد
سال نو مبارک
 

سلامتي ، سعادت ، سيادت ، سرور ، سروري ، سبزي ، سرزندگي


هفت سين سفره زندگيتان باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 20:15  توسط golbargkhanoom | 

هنگام ظهور حضرت مهدی عج صدای آسمانی چگونه شنیده می شود؟

چنانكه گفته شد یكی از علائم حتمی ظهور امام زمان عج شنیدن ندای آسمانی است. اما اینكه این ندا چیست و چگونه شنیده می شود مطلبی است كه پاسخش را در روایات اهل بیت علیهم السلام جستجو می نماییم.

امام صادق (ع) در جواب به این سوال كه صدای آسمانی چگونه شنیده می شود؟ فرمود:

اول روز، گوینده ای از آسمان صدا می زند به طوری كه تمامی مردم با زبانهای مختلف خود آن را می شنوند و می گویند:‌ اگاه باشید!كه حق در پیروی از علی (ع) و شیعیان اوست؛ آنگاه شیطان در آخر همان روز، ز زمین صدا می زند:‌آگاه باشید! كه حق در پیروی از عثمان و پیروان اوست. در آن هنگام است كه اهل باطل دچار تردید می شوند.

كتاب الغیبه، شیخ طوسی، ص266

و از روایاتی استفاده می شود كه این صدای آسمانی كه مردم را دعوت پیروی از حق می كند ندا و صدای حضرت جبرئیل است چنانكه محمد بن مسلم روایت می كند:

گوینده ای از آسمان، قائم را به نام صدا می زند، به طوری كه مردم شرق و غرب آن را می شنوند و از وحشت آن، هر كس خوابیده بیدار شده می ایستد و هر كس ایستاده روی زمین می نشیند و هر كس نشسته بر می خیزد و ان صدای جبرئیل امین است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:56  توسط golbargkhanoom | 

ميلاد رسول اكرم ، ختمي مرتبت ، حضرت محمد مصطفي (ص) را

به همه ي شما دوستان عزيز تبريك و تهنيت عرض مي كنم.

دوستان سال ۸۸ با ميلاد حضرت رسول داره شروع ميشه

اميدوارم سال خوبي براي همه ي شما باشه!!!‌

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 18:23  توسط golbargkhanoom | 

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصيل کرده 45 ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند. ناگهان کلاغی بر روی پنجره اشان شست. پدر از فرزندش پرسيد: اين چيه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ. پس از چند دقيقه دوباره پرسيد اين چيه؟ پسر گفت : بابا من که همين الان بهتون گفتم: کلاغه. بعد از مدت کوتاهی پير مرد برای سومين بار پرسيد: اين چيه؟ عصبانيت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ. پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قديمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه اين طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسيد و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل میکردم و به او جواب ميدادم و به هیچ وجه عصبانی نميشدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پيدا ميکردم.
 
كاش ما هم يه خورده از مهرباني پدر را داشيم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت 20:8  توسط golbargkhanoom | 
پول میتونه سرگرمی رو بخره اما نه شادی رو.

پول میتونه رختخواب رو بخره اما نه خواب
رو.

پول میتونه غذا رو بخره اما نه اشتها
رو.

پول میتونه دارو رو بخره اما نه سلامتی
رو.

پول میتونه وسیله آرایش بخره اما نه زیبایی
رو.

پول میتونه خدمتکار بخره اما نه دوست
رو.

پول میتونه پست(مقام)رو بخره اما نه بزرگی
رو.

پول میتونه نوکری رو بخره اما نه وفاداری
رو.

پول میتونه قدرت رو بخره اما نه اعتبار
رو.

پول میتونه انسان رو بخره اما نه خدا
رو.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 18:5  توسط golbargkhanoom | 

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشید و راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود. مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.)) وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت 18:54  توسط golbargkhanoom | 

فرا رسیدن  

یکهزار و صد و شصت و هشتمین  

سالگرد امامت تنها منجی عالم بشریت  

امام زمان (عج)

را به تمامی شما دوستان عزيز

تبریک و تهنیت عرض می کنم

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 8:37  توسط golbargkhanoom | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
نام: تو شناسنامه نوشته ... حالا چه فرقی می کنه؟؟؟

شهرت: تو شناسنامه نوشته ... حالا بازم چه فرقي مي كنه؟؟؟

متولد: تو شناسنامه اينو نوشته ولي كي باورش مي شه؟ يه تيكه كاغذه ديگه 1/4/1365

محل تولد: تو شناسنامه تهران هستش شایدم جای دیگه بوده خودم در جریانش نیستم

رشته تحصيلي: چون اينو خودم انتخاب كردم مي دونم نرم افزار هستش ولي بازم نمي شه اعتماد پيدا كرد از اين دانشگاه ها هر چيزي بر مياد

یه جمله: زندگي همچون پيازي است که هر لايه ان را ورق زدم مرا به گريه انداخت

نوشته های پیشین
88/04/01 - 88/04/31
88/02/01 - 88/02/31
88/01/01 - 88/01/31
87/12/01 - 87/12/30
87/11/01 - 87/11/30
87/10/01 - 87/10/30
87/09/01 - 87/09/30
87/08/01 - 87/08/30
87/07/01 - 87/07/30
87/06/01 - 87/06/31
87/05/01 - 87/05/31
87/04/01 - 87/04/31
87/03/01 - 87/03/31
87/02/01 - 87/02/31
87/01/01 - 87/01/31
86/12/01 - 86/12/29
86/10/01 - 86/10/30
86/09/01 - 86/09/30
86/07/01 - 86/07/30
86/06/01 - 86/06/31
86/05/01 - 86/05/31
86/04/01 - 86/04/31
86/03/01 - 86/03/31
86/02/01 - 86/02/31
86/01/01 - 86/01/31
85/12/01 - 85/12/29
85/11/01 - 85/11/30
85/10/01 - 85/10/30
85/09/01 - 85/09/30
85/08/01 - 85/08/30
85/06/01 - 85/06/31
85/05/01 - 85/05/31
//amaar //nazarsanji
 


 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM