تبليغاتX
!!!مرام عشق همینه
عشقولانه
 شرط عشق
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم".
|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 بي شرح
|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 بدون شرح

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 اين الرجبيــــــون؟
فرا رسيدن ماه پر خير و بركت رجب
بر تمام شما عزيزان مبارك باد



خداي متعال در آسمان هفتم فرشته اي به نام «داعي» قرار داده كه از آغاز ماه رجب، هر شب تا صبح ندا مي دهد: خوشا به حال تسبيح كنندگان خدا، خوشا به حال فرمانبرداران خدا، و خداي تعالي مي فرمايد: من همنشين كسي هستم كه با من همنشيني كند و فرمانبر كسي هستم كه فرمان من برد و آمرزنده كسي هستم كه از من طلب آمرزش كند؛ ماه رجب، ماه من است و بنده، بنده من است و رحمت، رحمت من است، هر كه مرا در اين ماه بخواند، پاسخش مي دهم و هر كه از من چيزي بخواهد، خواسته اش را برآورده مي سازم و اين ماه را رشته پيوند خود و بندگانم قرار داده ام هر كه به آن دست يازد به من رسد .

اين بيان نوراني كه از رسول اكرم«ص» روايت شده بازگوكننده بخشي از فضايل عظيم ماه رجب است كه از امروز در خانه هاي دل ما به مهماني نشسته است .

ماه مبارك رجب اولين ماه از فصل رويش جوانه هاي نيايش و بندگي است؛ فصلي كه در سه ماه عظيم آن يعني رجب و شعبان و رمضان، بندگان خالص خدا، دلدادگي و خلوص را به اوج مي رسانند و ره توشه يك سال خود را از آن برمي گيرند؛ ترنم زمزمه آنان در شب و روز ماه رجب: «يا من ارجوه لكل خير» است و مدام از او مي خواهند كه: «اعطني بمسئلتي اياك جميع خيرالدنيا و خير الاخره و اصرف عني بمسئلتي اياك جميع شر الدنيا و شرالاخره»

در اين ماه عظيم و دو ماه بعد آن، خالق هستي، مخلوق را به همنشيني خود فرا مي خواند و از بندگانش مي خواهد كه از او طلب آمرزش كنند و اين ما هستيم كه بايد لياقت خود را به محك آزمون بيازمائيم. در اين ماه خداوند دنبال بهانه است تا بندگانش را با اعمال هر چند ناچيز، به جرگه رحمت و لطف و مغفرت خود وارد سازد .

آنان كه خود را آلوده گناه و تقصير مي بينند، از مدتها قبل در انتظار آغاز فصل نيايش و دعا و عبوديت نشسته اند تا با وزيدن نفحه آسماني رجب و شروع فصل شستشوي دل و جان در رودخانه نوراني رجب، خود را از غبار و آلودگي معصيت و غفلت يك سال گذشته پاك گردانند و لياقت حضور بر سر سفره پربركت ماه رمضان را بدست آورندپيامبر اكرم(ص) در حديثي فرمود: در طول سال، اوقات و ايامي وجود دارد كه در آن، نسيم معنوي و آسماني وزيدن مي گيرد پس خود را در معرض آن نسيم ها قرار دهيد و ماه بزرگ رجب به همراه دو ماه پربركت شعبان و رمضان موسم وزيدن اين نسيم رحمت است و مؤمن زيرك آن كسي است كه از اين فرصت طلايي و از اين بازار موسمي، بيشترين سود و بهره را ببرد .

كساني كه همتشان اين است كه در ماه رجب متخلق به اخلاق الهي شوند و اين ماه را با اعمال و آداب ويژه آن پاس دارند و ايام و ساعات آن را با عبادت و دعا و استغفار و ياد خدا سپري كنند «رجبيون» خوانده مي شوند و همينها هستند كه روز بازپسين مورد خطاب قرار مي گيرند كه: «اين الرجبيون»= كجايند دريابندگان ماه رجب؟ و در آن هنگام است كه هزاران فرشته، اطراف آنان را احاطه مي كنند تا كرامت الهي را به ايشان تبريك بگويند و در آن حال، خداوند با آنان سخن مي گويد كه به عزت و جلالم سوگند! شما را در جايگاهي با كرامت جاي مي دهم و پاداش فراوان به شما مي دهم. بيان فضيلت ماه رجب خارج از حد توصيف است و با اين قلم و بيان الكن، نمي توان همه آنها را به نگارش درآورد اما همين مقدار را مي توان گفت كه «روزه داري» و «استغفار» سرسلسله تمام اعمال اين ماه است. ذكر فراوان «لااله الا الله»، قرائت سوره توحيد، خواندن دعاهاي مخصوص اين ماه، شب زنده داري و روزه تمام اين ماه و حداقل سه روز اول، ميانه و آخر آن از اعمال سفارش شده ديگر است. هستند بسياري بندگان شايسته خدا كه سراسر اين ماه را به روزه داري مي گذرانند و زبانشان جز به استعفار و ذكر خدا نمي گردد .

حال كه ماه رجب با همه فضيلتش در خانه دل ما اطراق كرده، تا فرصت هست نام خود را در ليست «رجبيون» ثبت كنيم كه «اضاعه الفرصه غصه» .

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه چهاردهم تیر 1387  |
 ××× آدمك ×××

ادمك اخر دنیاست بخند

ادمك مرگ همین جاست بخند

دست خطی كه تو را عاشق كرد

شوخیه كاغذیه ماست بخند

ادمك خر نشوی گریه كنی

كل دنیا یه سراب بخند

ان خدایی كه بزرگش خواندی

به خدا مثله تو تنهاست بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

فکر کن گریه چه زیباست بخند

تازه انگار که فرداست بخند

راستی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  |
 لحظه های آگاهی

حیف که لحظه های آگاهی بسیار کوتاه است.

برای لحظه هایی از نادانی ها و افکار پلید دور می شویم،ولی خیلی زود ذهنمان پر می شود از افکار گوناگون و رویاها ما را به این طرف و آن طرف می برند،ما را به خود مشغول می کنند.

برای لحظه هایی از خشم و نفرت و نادان دور می شویم و به عشق و محبت  نزدیک می شویم، ولی خیلی زود افکار و عادت ها و رویاها به سراغمان می آیند و ما را به این سو و آن سو می برند.

برای نیل به هر وضعیت و هر هدفی باید شرایط خاصی را مهیا کنید. به طور حتم به تمرین نیاز داریم تا از عادت ها دور شویم و به سمت شناخت و  بازسازی ذهن حرکت کنیم.باید ریشه های غفلت و نادانی و رویا و توهم را بخشکانیم.هر وضعیتی را هم به اسم آگاهی نشناسید،کمی بر خودتان خت بگیرید و خودتان را گول نزنید،سعی کنید در زندگی کور نمانید!

البته بیشتر افراد خود را آگاه و به اصطلاح عاقل می دانند،این اهمیتی ندارد،بگذارید به خیال خامشان خوش باشند، شما به دنبال رشد و پیشرفت و آگاهی ناب باشید.

وقتی که ذهنتان پر است از افکار مختلف و این افکار از مغز شما عبور و شما را کنترل می کنند،نمی توانید اسم وضعیت را آگاهی بنامید. چون فکر از گذشته است و شما برای بازسازی ذهن خود به گذشته نیازی ندارید، برای بازسازی خودتان به چیزی نیاز ندارید. فقط عزم و اراده ای بزرگ لازم است،با دستان خالی و بدون هیچ اندیشه و قالبی!!!

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه یازدهم تیر 1387  |
 خورشيد!!!

گفتی که :

«چو خورشید زنم سوی تو پر

چون ماه شبی می کشم از پنجره سر »

اندوه که خورشید شدی

تنگ غروب

افسوس که مهتاب شدی

وقت سحر

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 زندگي

زندگی زیباست زشتی های آن تقصیر ماست

 

در مسیرش هرچه نازیباست آن تدبیر ماست

 

زندگی آب روان است روان می گذرد

 

آنچه تقدیر من و توست همان می گذرد...

 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در یکشنبه نهم تیر 1387  |
 
مادر سر چشمه گیتی...
غنچه ای در سبزه زار زیبای طبیعت شکفت و کلمه ی مادر ، در پهنه گلبرگان سرخ آن او که همچون خون مادر است ، بیرون جهید و خود را در آسمان بیکران آبی سوار بر بال پرنده محبت دید.
آری! به راستی مادر کیست که گیسوانش هم چون گیسوان فرشته طلایی است؟ مادر کیست که زمزمه محبتش لالایی اوست؟
مادر آنست که گهواره چوبین فرزندش را از لابلای صخره ها و از میان آبشارها و صدها گل زیبای یاسمن بیرون می کشد و با دستان مهرآمیزش آن را تکان می دهد...
مادر آنست که اشکش همچون شبنم بر قلب گلبرگ ، گل عشق است، صدایش هم چون مرغ غزل خوان در طبیعت است و بوسه اش همچون نور خورشید بر سبزه زار است و استواریش همچون کوهی بر دل خاک...
روزت را ارج می نهم و بوسه میزنم بر جای پایت.
مادرم:
قدمهایت را بر روی چشمانم بگذار، تا چشمانم بهشت را نظاره کنند...


چون هستي من ز هستي توست تا هستم و هسـتي دارمت دوست
مادر گوهر گرانبهايی است؛بی مثل در آفرينش



|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 داستان !!‌

يكي از روزهاي سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر مي گشتم كه يكي از بچه هاي كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همه‌ي كتابهايش را با خود به خانه مي برد.

با خودم گفتم: "كي اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه مي بره. حتما ً اين پسر خيلي بي حالي است!"

من براي آخر هفته ­ام برنامه‌ ريزي كرده بودم. (مسابقه‌ي فوتبال با بچه ها، مهماني خانه‌ي يكي از همكلاسي ها) بنابراين شانه هايم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همينطور كه مي رفتم،‌ تعدادي از بچه ها رو ديدم كه به طرف او دويدند و او را به زمين انداختند. كتابهاش پخش شد و خودش هم روي خاكها افتاد.

عينكش افتاد و من ديدم چند متر اونطرفتر، ‌روي چمنها پرت شد. سرش را كه بالا آورد، در چشماش يه غم خيلي بزرگ ديدم. بي اختيار قلبم به طرفش كشيده شد و بطرفش دويدم. در حاليكه به دنبال عينكش مي گشت، ‌يه قطره درشت اشك در چشمهاش ديدم.

همينطور كه عينكش را به دستش مي‌دادم، گفتم: " اين بچه ها يه مشت آشغالن!"

او به من نگاهي كرد و گفت: " هي ، متشكرم!" و لبخند بزرگي صورتش را پوشاند. از آن لبخندهايي كه سرشار از سپاسگزاري قلبي بود.

من كمكش كردم كه بلند شود و ازش پرسيدم كجا زندگي مي كنه؟ معلوم شد كه او هم نزديك خانه‌ي ما زندگي مي كند. ازش پرسيدم پس چطور من تو را نديده بودم؟

او گفت كه قبلا به يك مدرسه‌ي خصوصي مي رفته و اين براي من خيلي جالب بود. پيش از اين با چنين كسي آشنا نشده بودم. ما تا خانه پياده قدم زديم و من بعضي از كتابهايش را برايش آوردم.

او واقعا پسر جالبي از آب درآمد. من ازش پرسيدم آيا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازي كند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذرانديم و هر چه بيشتر محسن را مي شناختم، بيشتر از او خوشم مي‌آمد. دوستانم هم چنين احساسي داشتند.

صبح دوشنبه رسيد و من دوباره محسن را با حجم انبوهي از كتابها ديدم. به او گفتم:" پسر تو واقعا بعد از مدت كوتاهي عضلات قوي پيدا مي كني،‌با اين همه كتابي كه با خودت اين طرف و آن طرف مي بري!" محسن خنديد و نصف كتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و محسن بهترين دوستان هم بوديم. وقتي به سال آخر دبيرستان رسيديم، هر دو به فكر دانشكده افتاديم. محسن تصميم داشت به جورج تاون برود و من به دوك.

من مي دانستم كه هميشه دوستان خوبي باقي خواهيم ماند. مهم نيست كيلومترها فاصله بين ما باشد.

او تصميم داشت دكتر شود و من قصد داشتم به دنبال خريد و فروش لوازم فوتبال بروم.

محسن كسي بود كه قرار بود براي جشن فارغ التحصيلي صحبت كند. من خوشحال بودم كه مجبور نيستم در آن روز روبروي همه صحبت كنم.

من محسن را ديدم. او عالي به نظر مي رسيد و از جمله كساني به شمار مي آمد كه توانسته اند خود را در دوران دبيرستان پيدا كنند.

حتي عينك زدنش هم به او مي آمد. همه‌ي دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهي من بهش حسودي مي كردم!

امروز يكي از اون روزها بود. من ميديم كه براي سخنراني اش كمي عصبي است. بنابراين دست محكمي به پشتش زدم و گفتم: " هي مرد بزرگ! تو عالي خواهي بود!"

او با يكي از اون نگاه هايش به من نگاه كرد( همون نگاه سپاسگزار واقعي) و لبخند زد: " مرسي".

گلويش را صاف كرد و صحبتش را اينطوري شروع كرد: " فارغ التحصيلي زمان سپاس از كساني است كه به شما كمك كرده اند اين سالهاي سخت را بگذرانيد. والدين شما، معلمانتان، خواهر برادرهايتان شايد يك مربي ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اينجا هستم تا به همه ي شما بگويم دوست كسي بودن، بهترين هديه اي است كه شما مي توانيد به كسي بدهيد. من مي خواهم براي شما داستاني را تعريف كنم."

من به دوستم با ناباوري نگاه مي كردم، در حاليكه او داستان اولين روز آشناييمان را تعريف مي كرد. به آرامي گفت كه در آن تعطيلات آخر هفته قصد داشته خودش را بكشد. او گفت كه چگونه كمد مدرسه اش را خالي كرده تا مادرش بعدا ً وسايل او را به خانه نياورد.

محسن نگاه سختي به من كرد و لبخند كوچكي بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: "خوشبختانه، من نجات پيدا كردم. دوستم مرا از انجام اين كار غير قابل بحث، باز داشت."

من به همهمه‌ اي كه در بين جمعيت پراكنده شد گوش مي دادم، در حاليكه اين پسر خوش قيافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ي سست ترين لحظه هاي زندگيش توضيح مي داد.

پدر و مادرش را ديدم كه به من نگاه مي كردند و لبخند مي زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق اين لبخند را درك نكرده بودم.

 

 

هرگز تاثير رفتارهاي خود را دست كم نگيريد. با يك رفتار كوچك، شما مي توانيد زندگي يك نفر را دگرگون نماييد: براي بهتر شدن يا بدتر شدن.

خداوند ما را در مسير زندگي يكديگر قرار مي دهد تا به شكلهاي گوناگون بر هم اثر بگذاريم.

دنبال خدا، در وجود ديگران بگرديم.

حالا شما دو راه براي انتخاب داريد:

1) اين نوشته را به دوستانتان نشان دهيد،

2) يا آن را پاك كنيد گويي دلتان آن را لمس نكرده است.

همانطور كه مي بينيد، من راه اول را انتخاب كردم.

" دوستان،‌ فرشته هايي هستند كه شما را بر روي پاهايتان بلند ميكنند، زماني كه بالهاي شما به سختي به ياد مي‌آورند چگونه پرواز كنند."

هيچ آغاز و پاياني وجود ندارد...

ديروز،‌ به تاريخ پيوسته،

فردا ، رازي است ناگشوده،

اما امروز يك هديه است

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 

خداوند انسان را به آبهای عمیق

فرو می برد، نه به این دلیل که

 او را غرق کند، بلکه بخاطر اینکه

 او را تطهیر کند!!!

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه سی و یکم خرداد 1387  |
 فكر

کم کم دارم به این نتیجه می رسم که هر کی بیشتر در مورد هر چی فکر میکنه و راه به ذهنش می رسه، کمتر به موفقیت یا خوشبختی دست پیدا میکنه! چون معمولا خوشبختی از راهی میاد که هیچ وقت فکرشو نمی کردیم !!!

برچسب ها: ، ، ،
|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  |
 بدترين گناه

بدترین گناه این است

كه به كسی كه تو را

راستگو می پندارد

دروغ بگویی

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387  |
 وقتي ...

وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.

وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.

وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.

وقتی خواستم بگريم، گفتند دروغ است.

وقتی خواستم بخندم، گفتند دیوانه است.

دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

 

(دكتر علي شريعتي)

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 فراموش شده اي بي گناه ...

چند صباحیست هنگام غروب، دلم می گیرد و من در هوای گرفته غروب به آینده نه چندان دور خویش می اندیشم. مرگ اولین مقوله ای است که انسان را به فکر فرو می برد. که آیا مرگ ترسناک است؟ هر روز غروب خورشید می میرد و دوباره وقت سحر زنده می گردد. همینطور یک درخت پاییز می میرد و بهار زنده می شود. شاید هم یک انسان پس از مرگش سالهای سال در خاطره ها و دلها باقی بماند و فراموش نشود و نمیرد. و من می دانم روزی فراموش خواهم شد، و دیگر کسی نوشته هایم را نخواهد خواند، و صدایم به گوش هیچ کس نخواهد رسید و دیگر قلمم مرگ و فراموشی را تفسیر نخواهد کرد. من فراموش می شوم و دیگر کسی صدای باز شدن پنجره چوبی اطاقم را نخواهد شنید و برای دیگران نیز نخواهد گفت. من می روم و فراموش می شوم و فراموشی مانند هیولایی مرا در خود می بلعد. آری! فراموشی بسیار ترسناک است حتی از خود مرگ. و من هر غروب کلامی از فراموشی خواهم نوشت تا شاید بدینسان بتوانم فراموشی خویش را در خویش فراموش کنم تا شاید فراموش نشوم. 

فراموش شده ای بی گناه...

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 افسوس!!!

افسوس که نه من گفتم و نه تو پرسيدي

 

افسوس که نه من دانستم و نه تو خواستي که بدانم

 

 اي کاش براي يک نفس تنها براي يک نفس به حرف دلم گوش مي کردي

 

شايد ،شايد حرف دلم تو را خوشايند مي آمد :دوستت دارم...... 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 دوستت دارم!!‌

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 تجربه...

هيچ وقت از دوست داشتن انصراف نده حتي اگه کسي بهت دروغ گفت

بازم بهش فرصت بده ... عشق رو تجربه کن حتي اگه توش شکست

بخوري ...اينو بدون که اگه کسي وارد زندگيت شد و گذاشت رفت علاوه بر

اينکه خاطره بجا ميزاره مي تونه يه تجربه هم بجا بزاره!!!!!!

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  |
 براي عشق

برای عشق هر که هر چه داشت آورد.

دیوانه هیچ نداشت گریست.

گمان کردند چون هیچ ندارد می گرید.

اما هیچ کس ندانست بهای عشق اشک است.

عشق من بهای اشک توست.

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در شنبه یازدهم خرداد 1387  |
 بي تو!

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 كاش باراني ببارد

کاش بارانی ببارد قلب ها را تر کند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر کند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگ های هوا را تر کند

بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را

شاخه های خشک بی بار دعا را تر کند

مثل طوفان نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند

چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران که می بارد شما را تر کند

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 خدايا

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 هميشه اين كلمه رو ميشنيدم ...

هميشه اين كلمه رو ميشنيدم ... هميشه يه كسايي بودن كه بهم بگن چرا تو عشقي نداري ... هميشه بودن كسايي كه بگن عشق يعني زندگي .. ميگفتن اگه عاشق نشي يعني زندگي نكردي ... ولي ميدوني بهم نگفتن اگه اسيره يكي بشي دلت ميسوزه .. بهم نگفتن اگه چشاش نگات كنه انگار تموم جونتو به اتيش ميكشن .. بهم نگفتن اگه تمومه روز رو ببينيش ولي بازم دلتنگش ميشي .بهم نگفتن ممكنه يه روز بذاره بره .. بهم نگفتن .. نگفتن كه تو پشت سرش اشك ميريزي ولي اون بي اعتنا ميره ... نگفتن تو ديونش ميشي ولي اون بي خيالت ميشه ... نگفتن كه روزگاري ميگذره تو بهونشو ميگيري ... نگفتن اگه اون بره دلتنگه صداش ميشي .. نگفتن تو كوچه ها چشات دنبالش ميگرده .. نگفتن اگه بره .. اگه بره با يه سكه تو دستت دنباله يه تلفن ميگردي تا يه لحظه هم كه شده صداشو بشنوي .... بهم نگفتن ...! ولي ميدوني بعد رفتنت وقتي شكوه ميكردم .. وقتي اشك ميريختم .. وقتي دلتنگت بودم ... وقتي تو رو كم داشتم ... يه كلمه بيشتر بهم نگفتن : عشق اين چيزارم داره ... عشق يعني دور از معشوق بودن ..........

 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در پنجشنبه نهم خرداد 1387  |
 
هر وقت زمین خوردی چیزی بر دار
 
|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  |
 شوم ترين لحظه

 

ای دوست دلت همیشه زندان من است

آتشکده ی عشق تو از آن من است               

آن روز که لحظه ی وداع من و توست                   

آن شوم ترین لحظه ی پایان من است

 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 عشق من

 عشق من دوستت دارم

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 

 دلم گرفت ای هم نفس

پرم شکست تو این قفس

تو این غبار تو این سکوت                      

چه بی صدا نفس نفس      

 از این نامهربونیا دارم از غصه میمیرم      

  رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم     

 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 عشق

متین ترین کلمه عشـــق است

جذاب ترین کلمه آشنــــایی است

پاکترین کلمه وجدان است

زشت ترین کلمه خیــــانت است

بدترین کلمه بی وفـــایـی است

سخت ترین کلمه تنهــــایــی است

و تلخ ترین کلمه جـــــدایی است

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 همیشه ...

هميشه اينگونه بوده است:

کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني.  

پيش ازآنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي 

 مثلپروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، فکر مي کردي ميتواني تا آخرين روزي که زمين

به دورخود مي چرخد و خورشيد از پشت کو ه ها سرک مي کشد در کنارش باشي .

 

هميشه اين گونه بوده است:

کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، وقتي به خودت مي آيي که حتي ردي

 از او در خيابان نيست فکر مي کردي ميتواني با او به همه باغها سر بزني ، هنوز روزهاي زيادي بايد

با او به تماشاي موجها مي رفتي ، هنوز ساعتهاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي.

 

هميشه اين گونه بوده است:

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز پيراهن خوشبختي را کا ملا بر تن نکرده اي

، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي  ناباورانه او را در کنارت نمي بيني ، 

فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت تا صورتت را 

 پر از بوسه و نور کند .

 

هميشه اين گونه بوده است:

او که ميرود ، او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش ميکني ،

از عقربه هاي ساعت ميگريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد.


|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  |
 

|+| نوشته شده توسط golbargkhanoom در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  |
 
 
بالا