![]() |
![]() |
|
| عشق آسماني |
|
روز مادر بعد از چند روز تاخیر مبارک باشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 8:50 توسط golbargkhanoom |
|
|
عید آمد و عید آمد
فرا رسیدن سال نو باستانی ۱۳۹۰ را به همه تبریک عرض می کنم. به امید ظهور آقا امام زمان )عج( در این سال ان شاء الله
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 20:37 توسط golbargkhanoom |
|
|
عاشق اين كبوترم .... عاشق .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 17:46 توسط golbargkhanoom |
|
|
شاید زندگی زیباست! نه شاید دوست داشتن زیباست ! شاید دوست بودن زیباست ! شاید زندگی کردن زیباست ! شاید، شاد زیستن زیباست ! شاید اول دنیا زیباست ! شاید هم آخر دنیا زیباست ! نه، شاید هم آغاز زیباست ! شاید پایان زیباست ! شاید هم پایان آرزوها زیباست ! شاید هم بی آرزو زیستن زیباست ! شاید هم با آرزو بودن زیباست ! نه شاید البته آرزو کردن زیباست ! البته هم که زیباست آرزو داشتن را ! آرزو را داشتن عمری با خود زیباست ! آرزو داشتن عمری را ، در رسیدن به آرزو زیباست ! عمری را راحت سر کردن بی آرزو زیباست ! گر آرزو نباشد راحت می شود، زندگی زیباست ! گر آرزو نباشد، شاد زیستن زیباست شاید ! گر آرزو نباشد راحت زیستن زیباست شاید ! گر آرزو نباشد عمری را در پی آرزو نبودن زیباست ! گر آرزو نباشد کسی را، آروز نخواهد زیباست ! آنگاه این همه زیستن در پی چه باشد ! آنگاه این همه کنکاش در پی چه باشد؟ کنکاش بی قرجام هستی بی معنی خواهد بود نیز ! کنکاش دقایق لحظه های هستی که بر روی هم سر می خورد بی معنی خواهد بود نیز! کنکاش تقلای حیات بر سر چیست ؟ بر سر آرزوهای دور و دراز برای چیست ؟ بر سر امید آرزوهای واهی برای چیست ؟ این همه خواستن آرزوها برای روزی رفتن از کنار آرزوها برای چیست ؟ آرزوها را گر برای خواستن آرزوها خواهی برای چیست ؟ آرزو می گذرد بر سر عمری که در راه آرزوها رفته است . حال که هم ، آرزوها می گذرد هم عمر می گذرد آرزوها را خواستن را با بی عمری چه کند کنکاش لحظه ها ؟ کنکاش لحظه ها در گیرند با آرزوها عمر هم می گذرد مهلتی نیست بر سر آرزوها پس آروزها همه واهی اند در برابر کنکاش لحظه ها این آرزوها در برابر کنکاش لحظه ها روزی فانی می شوند پس این همه آرزو همه واهی اند در این سرای هستی بی وقت خوشا آن دل که آرزوش رخت بربستن از این فانی کده است . خوشا آن دل که خوش نباشد بر لحظه های آرزوها خوشا آن دل که سبک کند خود را از هستی بی وقت خوشا آن دل که همان آرزوی رسیدن به بی هستی را سر دهد از این دنیای هستی بی هست رخت بر بندد چشم بر بندد و با بالی سبک پرگشاید سوی هستی مطلق و سلام بر هستی مطلق وسلام بر صاحب هستی مطلق و سلام بر او ... و سلام بر او ... و سلام بر او ... و سلام بر او ... و .... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 17:43 توسط golbargkhanoom |
|
|
ای خدای ابراهیم! من هم قربانی آورده ام؛ می خواهم تمام بدی هایم را قربانی کنم. هوی و هوس، توان عروج را از من ربوده است، میخواهم هوی و هوس را ذبح کنم و با بال های ایمانم به سوی تو پرواز کنم. می خواهم از مرداب گمراهی به درآیم تا در دریای بی کران محبتت، غرق شوم... تو را به خودت سوگند مرا دریاب و بپذیر! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389ساعت 8:37 توسط golbargkhanoom |
|
|
میلاد با سعادت امام هشتم حضرت علی بی موسی الرضا را به فرزند بر حقش حضرت مهدی (عج) و تمامی دوستان حضرتش تبریک میگویم
عاشقتممممممممممممممممممم امام رضا جونم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 20:29 توسط golbargkhanoom |
|
|
دههي كرامت گرامي باد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مهر 1389ساعت 20:45 توسط golbargkhanoom |
|
|
وقتی تو رفتی شمع روشن شبهایم خاموش شد، پنجره رو به زیبایی و رو به آغوش مهربانت بسته شد، چشمه لبم خشک خشک شد، و آغوشم تنها بهانه تو را میگرفت! وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعله ور شد، آسمان چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق در آسمان قلبم نشست! وقتی تو رفتی دنیا برایم عذاب شد، و ثانیهها برایم پر ارزشتر از گذشته شدند! وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیهها و لحظههای زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و دوباره تو را در کنارم خودم احساس کنم! وقتی تو رفتی همدم من دو مرغ عشق شدند و رفیق شب و روز من تنهایی شد! تو که رفتی شهر برایم غربت شد، و خانه برایم یک زندان پر از شکنجه و عذاب شد!! تو که رفتی چشمانم همیشه در حال بهانه گرفتن بود، و دستهایم همیشه لرزان! تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود، و تنها آروزی تو را از خدای خویش داشتم! وقتی تو رفتی هر روز به یاد تو و به فکر تو بودم و هر شب نیز اگر خوابی به این چشمهای خسته من میآمد خواب تو را میدیدم! وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده زندگی میاندیشیدم، و تنها نگاهم به پایان جاده که به تو میرسم و تو را در آغوش خود میگیرم بود! تو که رفتی من مانند ساحلی بودم که در کنار دریای پر از عشق منتظر امواج محبت تو بودم! وقتی تو رفتی، نام سفر برایم یک کابوس وحشتناک شد و دیگر از هر چه سفر بود نفرت داشتم! تو که رفتی قلمم بر روی کاغذ خیسم تنها از دوری و از رفتن تو مینوشت! تو که رفتی عاشقی برایم پر درد تر و غمگین تر از گذشته شد ! وقتی تو رفتی هر زمان که پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز میکردند به آنها میگفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند و روزی تو را همراه با خود بیاورند یعنی آن روز را خواهم دید..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 20:22 توسط golbargkhanoom |
|
|
دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ... باد و بارانی بود اندرون دلم ... و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ... کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن ! خوب ... برای که بنویسم حالا ؟ تازه، برای کسی هم که بنویسم، چه کسی ببرد برایش ؟! یادم آمد ... آدم برای خدا چیزکه بنویسد و بگذارد زیر فرش، خدا خودش برمی دارد ... ! پرشدم از شوق برای نوشتن ... دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه و دستی بر روی کاغذ !
نوشتم : سلام، محبوب من ... ! چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی ! چقدر تو صبح را قشنگ شروع میکنی ... صدای خروس و کلاغ را که میپیچانی در هم و نسیم را میوزانی بینشان ... آدم حالی به حالی میشود ! هیچ دلبری نمی تواند مثل تو، همین اوّل صبح ، دل آدم را اینطور ببرد ! خورشید هم ناز میکند مثل خودت ... ! آنقدر که دست میکشد بر سر و صورت آدم و داغش میکند با سرپنجه هایش ! تو هم دست میکشی بر دل آدم و عاشقش میکنی !
معشوق صبور من ... می فهمم که شب ها وقتی غرق میشوم در خواب ، می آيی به پيشم ! دستت را حس میکنم که روی پيشانی ام دانه های شبنم میکارد، رد بوسه ات هم میسوزاند لبم را تا صبح مثل آتش ... داغ و مثل آب ... شفـاف اگر تو نبودی «تو» معنی نداشت ! تو تمام «توی» منی ... اگر میبينی چشمم به در میما ند نه اينکه يادم رفته «تو» هستی ! که میدانم هستی در کنارم ... منتظرم کسی بیاید و ببیند، چقدر«تو» هستی ! و برود و بگوید کسی نیاید !
معبود من ... اگر ديدی روز کسی در کنارم بود خودت میدانی و میفهمی که به يقين تکه ای از «تو» را با خود داشته که رهایش نکردم ! مگر نه اينکه «تو» غرق در زيبايی ها هستی !!! گل را اگر ببویم، لذتش از بوی توست !
مطلوب من ... سرم را گاهی بگير بين بازوانت ! مرا به آغوش بکش ... نکند يادت برود که سخت نيازمند توام ! من اگر يادم برود تقصير توست که يادم نمی اندازی تو بايد مرا بارور کنی ! از تمام خواستن هايم ! تو خيلی خوبی ! برای کسی که دوستت دارد و برای کسی که يادش رفته دوستت دارد ...
مهربان من ... میشود از اين به بعد بنويسم برايت؟ چرا نشود ... راستی يادت نرود ! آن «تويی» را که میگفتم تکه ای از تو را دارد ... «چون میدانی: گاهی حس میکنم خود تو خيلی بزرگی برای اينکه دوستت داشته باشم، يک توی کوچکتر را به من بده تا به واسطه اش عشق بورزانم به تو»
نامه را تا کردم و سراندم زير گوشه فرش خدا خودش ياد دارد کاش جوابش را بدهد ندهد هم میدانم که میخواند چقدر خوب است آدم کسی را داشته باشد ... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 22:13 توسط golbargkhanoom |
|
|
تمام جغرافیای قلبم را می شناسم. کوههای بلندش را ، دره های عمیقش را، جنگل های فشرده و تو در تویش را و دریاهای ژرف و آبی اش را … اگر نقشه کشی بلد بودم بی شک بهترین نقشه ها را می کشیدم. ازین سرزمینی که درون من است. نقطه به نقطه اش را بی هیچ اشتباه! کوههای بلند مهربانی اش را می شناسم ، دره های سیاهش را، رودهای عشقی که به هر سو روان است و جنگل فشرده شک را که از انبوه درختان سر به فلک کشیده پرسش های بی پایان بوجود آمده است. همه را می شناسم.... همه را می بینم.... هر اتفاقی که می افتد آگاهم.... اما خیلی بد است که آدم زمین قلبش را وجب به وجب بشناسد اما نتواند جلوی زمین لرزه را بگیرد!...می بینم که ابرهای باران زا می آیند ، می بارند و می روند . سیلاب ها را می بینم که بر زمین دلم جاری می شوند… اما راهی نمی شناسم که راه بر سیلاب ها ببندم. وقتی برف عشق می بارد می دانم که همه جا یخ خواهد زد، منجمد خواهد شد و راه را بر پویایی رودبارهای کوچک خواهد بست … اما … در بارش این برف، در روان شدن سیلاب، در لرزش زمین…ناچارم ناچار! این اتفاقها که می افتد خارج از گستره توانایی من است… آگاهی من آمدنشان را پیش بینی می کند اما جلوی رخ دادنشان را نمی گیرد… این آگاهی تنها رنجم می دهد. چرا که می دانم…می دانم که چه ها در سرزمین دلم خواهند کرد و من در برابرشان جز "نگریستن" چاره ای ندارم! در جست و جوی توانی هستم که "پیش آمد" ها را به چنگ آرد. که ابر و باران را در درونم به فرمان آرد… نگذارد که سیلاب هر کجا را که خواست با خود ببرد و زمین لرزه هر دم که خواست بناهای روشن قلبم را فرو ریزد… در جست و جوی آن "نیرو" هستم ، آن "توان"، آن "قدرتی " که باز می دارد و جلوی ویرانی را می گیرد. چیزی فراتر از بینش… فراتر از دانستن، فراتر از آگاهی … جغرافیای قلبم را خوب می شناسم… پیر و بلد این راهم!... سپری می خواهم که در برم گیرد و سرزمین قلبم را از گزند "آمدنی های ناگهان" در امان نگه دارد. سرچشمه ای که رویین تنم کند. این " نیرو " را ، این "توان" را، این "سپر"را، این "سرچشمه " را نمی شناسم! هنوز پس از اینهمه سال که از فوران آگاهی می گذرد می بینم که بسیار "ناتوانم"! بسیار بیشتر از بینشی که دارم… بسیار دردناک تر از "آگاهی" ای که بدان می بالم… با چشمان جغرافیادانم ناتوانی ام را روشن می بینم. اما درمانش را نمی شناسم. از چه جنس است؟ از کدام سو می آید؟ چگونه می آید؟ می آید؟
یارب دل پاك وجان آگاهم ده آه شب و گریه سحرگاهم ده در راه خود اول زخودم بیخود كن بیخود چو شدم زخود به خود راهم ده |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم مرداد 1389ساعت 19:49 توسط golbargkhanoom |
|
|
خدایا چه لحظههايی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی، چه دقیقهها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی، چه ساعتهایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیتهام قایم شده بودی، از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی، چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است. خدایا وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی، وقتی از آدمهای دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی. خدایا تو با حضورت به خندههام هدف دادی، به گریههام دلیل دادی، به زندگیم، به نفس کشیدنم رنگ دادی. وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی، وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصههای دیگرون بارش سنگینتر از از غصههای خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم. وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشتههاش نه شاد بودن واسه داشتهها و وقتی به ازای نداشتهها بهم چیزهای دیگهای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی. خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون... خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم 1- دادنهایت 2- ندادنهایت 3- گرفتنهایت دادنهایت را نعمت، ندادنهایت را رحمت، گرفتنهایت را حکمت |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 14:39 توسط golbargkhanoom |
|
|
دلیل گریه هام شاید واسه غربتیه که دارم شایدم واسه شستن گناهام باشه نمی دونم احتمالا" هم به خاطر این باشه که وقتی عظمت خدا رو حس می کنم احساس حقارت می کنم خدایی که تو قلبم جا دادم از این نبوده که بخوام خلوت تنهاییهامو پر کنم خدا به خاطر این تو قلبمه چون بهش نیاز دارم مثل همه ی آدمای دنیا می خوام وقتی اشک می ریزم هر قطره اشک اسم خدا رو روی گونه هام حک کنه می خوام وقتی اشک به انتهای زندگیش می رسه رد پا بذاره و دوباره متولد بشه دیروز وقتی داشتم با هیبت از کنار زندگی رد می شدم فکر می کردم زندگی همون خداییه که باید تو قلبم باشه ولی اشتباه می کردم چون وقتی ازش گذشتم از چشمم افتاد بعد با کسی تا جایی همسفر شدم خیال کردم دیگه حتما" خودشه ولی وقتی وسط راه منو رها کرد فهمیدم اینم نیست از اون روز به بعد هیچ چیز و هیچ کس را با خدا اشتباه نمی گیرم خدای من آنست که روحش در من جاریست فقط اوست که گریه هایم را می بیند او صدایم را می شنود گناهان صغیره و کبیره ی مرا می بخشد او را چه دوست داشته باشم چه نداشته باشم دوستم دارد و همیشه با من است خدایی که نزدیکتر از رگ گردن به من است خدایا رحمتت را در اشکهایم قرار بده
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 14:33 توسط golbargkhanoom |
|
|
دلم گرفته، آسمان دل کوچکم ابری و غم زده است. و هوای آن بارانی. چشمانم در فراق دیدگانت به هیچ نگاهی دلخوش نیست. دستانم هر روز به دنبال دستان پرمهر تو می گردد... و قلبم بدون تو حوصله ی تپیدن ندارد. از وقتی تو رفتی، قناری های کوچک حیاطمان برای هم نغمه ی عشق سر نمی دهند... از وقتی تو رفتی دیگر خورشید صبح های زود، گرمای وجودش را به من نمی تاباند. دیگر رد پای رهگذران خسته را در شب های بی قراری احساس نمی کنم. دیگر نسیم مهربان صبحگاهی بسان مادری دلسوز، گونه هایم را نوازش نمی کند... از وقتی تو رفتی، برگ های دفتر خاطراتم بوی غربت گرفته است. از وقتی تو رفتی دیگر هیچ گلی در باغچه ی کوچک احساسم شکوفه نکرده است. دیگر پروانه های عاشق به دور شمع وجودشان نمی گردند...از وقتی تو رفتی... آری این است روزگار من در نبود تو !!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 18:40 توسط golbargkhanoom |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 18:59 توسط golbargkhanoom |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 20:52 توسط golbargkhanoom |
|
|
وقتی تو رفتی شمع روشن شبهایم خاموش شد، پنجره رو به زیبایی و رو به آغوش مهربانت بسته شد، چشمه لبم خشک خشک شد، و آغوشم تنها بهانه تو را میگرفت! وقتی تو رفتی آتش غم دوری و فاصله در وجودم شعلهور شد، آسمان چشمانم ابری و دل گرفته شد و غروب غمگین عشق در آسمان قلبم نشست! وقتی تو رفتی دنیا برایم عذاب شد و ثانیهها برایم پر ارزشتر از گذشته شدند! وقتی تو رفتی نگاهم دائم به ثانیهها و لحظههای زندگی بود تا هر چه زودتر بگذرد و دوباره تو را در کنار خودم احساس کنم! وقتی تو رفتی همدم من دو مرغ عشق شدند و رفیق شب و روز من تنهایی شد! تو که رفتی شهر برایم غربت شد و خانه برایم یک زندان پر از شکنجه و عذاب شد!! تو که رفتی چشمانم همیشه در حال بهانه گرفتن بود تو که رفتی هیچ حسی در وجودم نبود و تنها آروزی تورا از خدای خویش داشتم! وقتی تو رفتی هر روز به یاد تو و به فکر تو بودم و هر شب نیز اگر خوابی به این چشمهای خسته من میآمد خواب تو را میدیدم! وقتی تو رفتی تنها به پایان جاده زندگی میاندیشیدم و تنها نگاهم به پایان جاده که به تو میرسم و تو را در آغوش خود میگیرم بود! تو که رفتی من مانند ساحلی بودم که در کنار دریای پر از عشق منتظر امواج محبت تو بودم! وقتی تو رفتی، نام سفر برایم یک کابوس وحشتناک شد و دیگر از هر چه سفر بود نفرت داشتم! تو که رفتی قلمم بر روی کاغذ خیسم تنها از دوری و از رفتن تو مینوشت! تو که رفتی عاشقی برایم پر دردتر و غمگینتر از گذشته شد! وقتی تو رفتی هر زمان که پرستوها بر فراز آسمان دلم پرواز میکردند به آنها میگفتم سلام عاشقانه مرا به تو برسانند و روزی تو را همراه با خود بیاورند یعنی آن روز را خواهم دید ..... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 20:48 توسط golbargkhanoom |
|
|
روزی را که رفتی فراموش نخواهم کرد دلم ابری بود و چشمانم سخت بارانی من با خود اندیشیدم؟ اندیشیدم که ایا کسی جز تو میتواند همسفر لحظه لحظههایم باشد؟ افسوس که تو در فصل برگریزان برای همیشه رفتی تا من همواره بر گور خاطراتم گریه کنم خیال نکن که خیالم خالی از یاد توست، نه هرگز ! فقط به حرمت سنگینی غرورم است که سکوت میکنم و آن قدر بیصدا میمانم تا تو در فصل شکفتن برای همیشه بیایی و بمانی (به امید آن روز) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم مرداد 1389ساعت 20:44 توسط golbargkhanoom |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:32 توسط golbargkhanoom |
|
|
جایی كه راه نیست خداوند راه می گشاید ... |
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 12:30 توسط golbargkhanoom |
|
|
می دونم اگه جوابمو ندی حق داری... می دونم بازم درست وقتی که از همه جا ناامید شدم به سراغت اومدم و ازت کمک می خوام ... می دونم هیچ وقت بندهی خوبی برات نبودم ...می دونم موقع خوشی به یاد تو نبودم و حالا که گرفتاری برام پیش اومده به یاد تو افتادم ... خدایا... خدای خوبم کمکم کن ...من همیشه به تو توکل کردم و به هر چی تو برام می خواستی راضی بودم ...الانم فقط چشم امیدم به توست ...واقعا نمی دونم چی درسته چی غلط ...کمکم کن ...خودت می دونی که من واقعا دیگه بریدم و نمی تونم تصمیم درستی بگیرم ...تو رو به حق همه ی بنده های خوبت کمکم کن ... من واقعا راضی ام به هر چه که تو راضی باشی ...توکل کردم به تو و تسلیمم در برابر خواست تو ... خدایا تنهام نذار... همین ... یا حق... |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 21:39 توسط golbargkhanoom |
|
|
خوابي ديدم. خواب ديدم در ساحل با خدا قدم مي زنم. بر پهنه آسمان صحنه هايي از زندگي ام برق زد. در هر صحنه دو جفت جاي پا روي شن ديدم. يکي متعلق به من و ديگري متعلق به خدا. وقتي آخرين صحنه در مقابلم برق زد به پشت سر و به جاي پاهاي روي شن نگاه کردم. متوجه شدم که چندين بار در طول مسير زندگي ام فقط يک جفت جاي پا روي شن بوده است. همچنين متوجه شدم که اين در سخت ترين و غمگين ترين دوران زندگي ام بوده است. اين برايم واقعا ناراحت کننده بود و درباره اش از خدا سوال کردم: “خدايا تو گفتي اگر دنبال تو بيايم در تمام راه با من خواهي بود. ولي ديدم در سخت ترين دوران زندگي ام فقط يک جاي پا وجود داشت. نمي فهمم چرا هنگامي که بيش از هر وقت ديگر به تو نياز داشتم مرا تنها گذاشتي خدا پاسخ داد: بنده بسيار عزيزم من در کنارت هستم و هرگز تنهايت نخواهم گذاشت. اگر در آزمون ها فقط يک جفت جاي پا ديدي زماني بود که تو را در آغوشم حمل مي کردم.
خُدايا براي من خواندن اينكه ساحل ها نرم است كافي نيست مي خواهم پاي برهنه اين نرمي را حس كنم معرفتي كه قبل از آن احساسي نباشد براي من بيهوده است |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 21:38 توسط golbargkhanoom |
|
|
الهی نظر خود بر ما مدام کن و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن الهی می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم الهی نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و منزل از پیش خطر و از پس نیست راهی بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی الهی اکنون چون بر من است تاوان آفتاب صدق و صفت بر من تابان که بشر از شرک جستن نتوان و به نجاست نجاست شستن نتوان الهی تو غیب بودی و من عیب بودم تو از غیب جدا شدی من از عیب جدا شدم الهی میپنداشتم که ترا شناختم اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم الهی در ملکوت تو کمتر از مویم این بیهده تا کی گویم الهی نه نیستم نه هستم نه بریدم و نه پیوستم . نه به خود میان بستم لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است دستم الهی همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور است الهی بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن خدايا آن چنان تار و پود وجود ما را به عشق خود عجين کن که در وجودت محو شويم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 21:24 توسط golbargkhanoom |
|
|
از این پس هيچگاه به پيامهايي كه از جانب خدا برايمان فرستاده ميشود شك نكنيم و به ياد داشته باشيم خدا همواره مراقب ماست |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 21:20 توسط golbargkhanoom |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 21:18 توسط golbargkhanoom |
|
|
می دانم که تا تو راهی نیست می دانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد می دانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است می دانم که تو تنها نگران لغزشهای ناتمام من هستی امّا نمی دانم چرا هر روز که می گذرد از تو دورتر می شوم دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان کمکم کن من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم من تو را می خواهم تنها تو را ای مهربانترین مهربانان
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 21:18 توسط golbargkhanoom |
|
|
خدایا چه لحظه هايی که در زندگی تو را گم کردم اما تو همیشه کنارم بودی چه دقیقه ها که حضورت را فراموش کردم اما تو فراموشم نکردی چه ساعت هایی که غرق در شادی و غرور، تو رو که پشت همه موفقیت هام قایم شده بودی از یاد بردم اما تو همیشه به یادم بودی چه روزهایی که سرم تو لاکم کردم و توی غصه هایی که فکر میکردم تو برای تلافی کارهای بدم برام فرستادی دست و پا زدم ، اما تو همیشه کاری کردی که به صلاح من است خدایا وقتی خسته از همه جا و همه کس ناامیدانه به تو پناه آوردم تو پناهم دادی وقتی از آدم های دور و برم دلم گرفت و دنیا غم هاش رو بهم ارزونی کرد تو به قلبم آرامش دادی خدایا تو با حضورت به خنده هام هدف دادی ، به گریه هام دلیل دادی ، به زندگیم ، به نفس کشیدنم رنگ دادی وقتی قلبم تپید تو همه عظمت و بزرگیت رو تو قلب کوچک و خسته ام جا دادی وقتی دوستام درددلاشون را برام گفتن و من خالصانه رو به درگاهت براشون دعا کردم فهمیدم که غم و غصه های دیگرون بارش سنگین تر از از غصه های خودمه اون وقت تو وجودم شیرینیه به یاد دیگران بودن رو چشیدم وقتی بهم بخشیدی و ازم گرفتی فهمیدم این معادله زندگیه نه غصه خوردن واسه نداشته هاش نه شاد بودن واسه داشته ها و وقتی به ازای نداشته ها بهم چیز های دیگه ای دادی اونوقت به بزرگی و مهربونیت بیشتر پی بردم و فهمیدم بیشتر از اون چه که هستی باید مهربون باشی خدا جونم خیلی دوست دارم خیلی زیاد و به خاطر همه چیز ممنون خدایا به خاطر سه چیز سپاسگذارم دادن هایت ندادن هایت گرفتن هایت دادن هایت را نعمت ، ندادن هایت را رحمت ، گرفتن هایت را حکمت
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 21:16 توسط golbargkhanoom |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 19:12 توسط golbargkhanoom |
|
|
سرم درد ميکنه. صداي موسيقي رو تا آخرين حد بلند کردم. خونه داره ميلرزه. منم دارم ميلرزم. نميدونم از سرما دارم ميلرزم يا از اضطراب. بلند ميشم ميرم کولرو خاموش ميکنم. سرم سنگين شده. انگار همهي دنيا دور سرم ميچرخه. دارم لورينا گوش ميدم. تلفن زنگ ميزنه، برنميدارم. حوصله حرف زدن با هيچکس رو ندارم. ديشب تا صبح بيدار بودم و به شدت خستهام.حالم ميخواد بهم بخوره. تمام تنم درد ميکنه. دستام شده مثل يه تيکه يخ، سرد سرد، مثل دستاي مرده. برادرم نگرانه که من همهي روز رو بايد تنها باشم. من نگرانم که نکنه کسي زودتر از هميشه خونه بياد. دلم ميخواد تنها باشم. از نگاهاي کنجکاوشون خسته شدم. از اين سؤال مسخره که چرا چيزي نميخوري؟ چرا حالت بده؟ خسته شدم. دلم ميخواد داد بزنم سرشون و بگم به شما چه؟ چرا انقدر ازم سؤال ميکنيد؟ نميخوام بخورم، ميخوام بميرم. براي مرگمم بايد از شما اجازه بگيرم؟ دلم ميخواد برم يه جايي که هيچکس منو نشناسه. هيچ کس ازم هيچ سؤالي نپرسه. هيچکس کاري به کارم نداشته باشه. بذارن به حال خودم باشم. دلم ميخواد برف بباره. دلم براي راه رفتناي بي مقصدم زير برف تنگ شده. دلم ميخواد راه برم و برف بخوره توي صورتم. دلم ميخواد پاهام تا زانو توي برف فرو بره و انگشتام از سرما بيحس بشن. دلم ميخواد يه کلبهي برفي درست کنم وسط يه جنگل بزرگ ِ پر از برف. بعد تنهاي تنها برم توي اون کلبه و آروم دراز بکشم و خيره بشم به سقفش و منتظر بمونم تا کم کم مرگ بياد و من رو سوار اسب سفيدش بکنه و چهارنعل از زمين دور بشه و بره توي آسمون. من محکم بغلش کنم و اون همينطور بالا و بالاتر بره تا ديگه هيچ اثري از زمين ديده نشه. هيچوقت توي زندگيم اينقدر خسته نشده بودم. ولي الان ديگه واقعاْ بريدم. از خودم بدم مياد. حقمه، هرچي که به سرم مياد تقصير خودمه. چه بهتر که آدم احمقي مثل من بميره. دنيا پر از آدماي احمقه. يکي کمتر بشه آب از آب تکون نميخوره. تازه خيليها راحت ميشن و از دستم نجات پيدا ميکنن. تمام ديشب رو فکر ميکردم. قلبم اونقدر تند و با شدت ميزد، که احساس ميکردم الان قفسه سينم رو ميشکونه و ميپره بيرون. به اين نتيجه رسيدم که من نميتونم بدون عشق زندگي کنم، ولي با عشق هم نميتونم، آخه عشق تو اين دنيا براي هيچکس مفهومي نداره. اينجا زندگي اونقدر مسخره نيست که کسي بخواد با عشق روزگارش رو بگذرونه. پس بهتره که اصلاْ زندگي نکنم. انگار عشق فقط يه قصهي قديمي ِ و انگار من ياد نگرفتم که نميشه توي قصهها زندگي کرد. نميخوام باور کنم که ديگه هيچ شاهزادهاي نيست و هيچ اسب سفيدي باقي نمونده که بخوام باهاش از اينجا برم. دلم ميخواد برم و توي قصهها زندگي کنم. اونجا که دنيا رنگي و قشنگ و پر از مهربونيه. اونجا که تو رو به خاطر عاشق بودن سرزنش نميکنن. اونجا که هميشه خوبي و عشق و مهربوني برنده س، و آخر قصهها هميشه خوب تموم ميشه. اونجا که حتي قويترين طلسمها با نيروي جادويي عشق باطل ميشه. دلم ميخواد برم تو قصهها زندگي کنم. از نفس کشيدن توي اين هواي مسموم متنفرم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 13:51 توسط golbargkhanoom |
|
|
قلبی در این گوشه چند قدم مانده تا تو تنهای تنهاست در انتظارت با یاد تو و عشق به تو این لحظات تلخ و تاریک و نفسگیر را می گذرانم به امید اینکه روزی دوباره برگردی و لحظههای تاریکم را روشنی بخشی با یاد تو لحظهها و ثانیههای پر از دلتنگی را پشت سر میگذرانم. پروانهی من بدجور دلتنگت هستم و از غم دوریات همیشه چشمانم بارانی است به عشق تو و به یاد تو غمها و لحظههای بیحوصله را پشت سر میگذارم تا شاید تمام لحظه لحظههای انتظار به پایان برسه ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 20:51 توسط golbargkhanoom |
|
|
زندگي کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد و قلبها گراميتر از آنند که بشکنند فردا طلوع خواهد کرد حتي اگر ما نباشيم در بستر روزگار آنچه بدست مي آيد با خنده پايدار نميماند و آنچه از دست ميرود با اشک جبران نميشود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم تیر 1389ساعت 20:20 توسط golbargkhanoom |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
نام: تو شناسنامه نوشته ... حالا چه فرقی می کنه؟؟؟
شهرت: تو شناسنامه نوشته ... حالا بازم چه فرقي مي كنه؟؟؟ متولد: تو شناسنامه اينو نوشته ولي كي باورش مي شه؟ يه تيكه كاغذه ديگه 1/4/1365 محل تولد: تو شناسنامه تهران هستش شایدم جای دیگه بوده خودم در جریانش نیستم رشته تحصيلي: چون اينو خودم انتخاب كردم مي دونم نرم افزار هستش ولي بازم نمي شه اعتماد پيدا كرد از اين دانشگاه ها هر چيزي بر مياد یه جمله: زندگي همچون پيازي است که هر لايه ان را ورق زدم مرا به گريه انداخت |
|
RSS
|